خلاصه مطلب
قسمت اول: اولین معامله گر آپشن تاریخ کی بود؟ (داستان خریداران کال آپشن)
در سال ۱۹۷۳، در ساختمانی کوچک در شیکاگو، گروهی از اقتصاددانان و معاملهگران دور هم جمع شدند تا یک بازار جدید را راهاندازی کنند. بازاری که برخلاف همه بازارهای آن زمان، معاملهگر را مجبور به هیچ کاری نمیکرد. در آنجا، برای اولینبار انسانها یاد گرفتند که میتوانند آینده را رزرو کنند، بدون آنکه الزاماً در آن زندگی کنند. یکی از مؤسسان میگفت:
“ما ابزاری ساختهایم که به مردم اجازه میدهد ترسشان از فردا را معامله کنند.” و این جمله شاید دقیقترین تعریف غیررسمی آپشن در تاریخ باشد.
فرض کن وارد یک گالری خودرو شدهای و ماشینی میبینی که عاشقش میشوی، اما هنوز مطمئن نیستی میخواهی بخری یا نه. فروشنده میگوید: «با پرداخت ۵ میلیون تومان، میتوانی تا دو هفته این ماشین را برای خودت نگه داری. اگر خواستی بخر، اگر نه، فقط اون ۵ میلیون رو از دست میدی.» این ۵ میلیون همان پریمیوم آپشن است، و آن قرارداد شفاهی همان Option Contract. تو نه ماشین را خریدهای و نه ملزمی به خریدش؛ فقط حق تصمیمگیری آینده را خریدهای. در واقع، آپشن یعنی خرید زمان — زمان برای تصمیم بهتر، زمان برای پیشبینی، یا زمان برای محافظت.
نمونه تاریخی از ریشههای آپشن
ریشه این مفهوم به قرن هفتم پیش از میلاد بازمیگردد. فیلسوف و ریاضیدان یونانی، تالس اهل ملطیه (Thales of Miletus)، وقتی پیشبینی کرد که برداشت زیتون سال آینده فراوان خواهد بود، نه باغ خرید و نه کارگر استخدام کرد بلکه حق استفاده از دستگاههای پرس زیتون را از الان رزرو کرد. وقتی برداشت بزرگ از راه رسید، صاحبان باغها به او نیاز داشتند، و تالس با اجارهدادن همان دستگاهها ثروتمند شد. ارسطو این ماجرا را در کتاب Politics ثبت کرده و مینویسد: تالس نخستین کسی بود که با عقل، نه با دارایی ثروت آفرید و بهواقع، تالس نخستین معاملهگر آپشن تاریخ بود — کسی که حق آینده را خرید، نه خود آینده را. برای درک عمیق آپشن، کافی است این سه تصویر را در ذهن نگه داری:
-
تالس و دستگاه زیتون — خرید حق آینده بدون مالکیت واقعی.
-
رزرو ماشین در نمایشگاه — پرداخت پول برای زمان و تصمیمگیری.
-
بازار شیکاگو در ۱۹۷۳ — شکلگیری زبانی جهانی برای بیان ترس، امید، و مدیریت آینده.
قسمت دوم: آنها چگونه از آتش پروت ساختند (داستان خریداران پوت آپشن)
در اکتبر ۱۹۸۷، والاستریت در یک روز ۲۲٪ سقوط کرد؛ بزرگترین افت یکروزه در تاریخ.
هزاران سرمایهگذار در عرض چند ساعت ثروتشان را از دست دادند.
اما گروه کوچکی از معاملهگران با آرامش نظارهگر بودند، آنها پوت آپشن داشتند
یکی از آنها بعدها در مصاحبهای گفت:
همه داشتند غرق میشدند، ولی ما جلیقه نجات پوشیده بودیم. اگه فک میکنی شانسی بود باید بگم این قصه یه بار دیگم تکرار شد.
در سال ۲۰۰۸، وقتی بانکهای آمریکایی یکییکی فرو میریختند، همه از بازار فرار میکردند.
اما مردی به نام مایکل بری (Michael Burry) که بعدها داستانش در فیلم The Big Short روایت شد، خلاف جهت شنا کرد.
او سهام نخرید، بلکه پوت آپشن خرید بر روی اوراق مسکن، چون میدانست قیمتشان فرو خواهد ریخت.
وقتی بحران به اوج رسید، بری نه تنها زنده ماند، بلکه صدها میلیون دلار سود گرفت. او در نامهای به سرمایهگذارانش نوشت:
من بازار را پیشبینی نکردم؛ فقط میدانستم چه چیزی نمیتواند دوام بیاورد.
پوت آپشن همان جلیقه نجات است، ابزاری برای زندهماندن در طوفان بازار.
در قرن نوزدهم، کشاورزان آمریکایی از نوسان شدید قیمت گندم رنج میبردند. کارگزاران بازار شیکاگو به آنها پیشنهاد کردند: حق فروش محصولتان را از حالا بخرید تا اگر قیمت افت کرد، ضرر نکنید و این شد نخستین شکل از پوت آپشن واقعی در بازار کالایی.
آن کشاورزان شاید ریاضی بلد نبودند، ولی یک چیز را خوب میفهمیدند: امنیت یعنی آزادی تصمیم در آینده.
فرض کن ماشین گرانقیمتت را بیمه بدنه کردهای. تو نمیخواهی تصادف کنی، اما اگر اتفاق افتاد، شرکت بیمه خسارت را میدهد. در ازای این اطمینان، هر سال مبلغی بهعنوان حق بیمه پرداخت میکنی.
پوت آپشن دقیقاً همین است، فقط در بازار مالی: شما مبلغی بهعنوان پریمیوم میپردازید تا حق فروش دارایی خود را در آینده، با قیمتی مشخص، برای خود نگه دارید. اگر قیمت سقوط کند، پوتدار میتواند دارایی را به قیمت بالاتر بفروشد — درست مثل دریافت خسارت از بیمه.
اگر کال آپشن زبان امید انسان به آینده است، پوت آپشن بیانگر آگاهی او از شکنندگی جهان است. هر دو نشانه بلوغاند: یکی از آرزو میگوید، دیگری از مسئولیت. به همین دلیل است که حرفهایها همیشه پوت دارند؛ نه چون میترسند، بلکه چون میدانند طبیعت بازار، ناپایداری است.
برای درک پوت آپشن، کافی است این سه تصویر را در ذهن نگه داری:
اول سرمایهگذار ۱۹۸۷ که با پوت آپشن از سقوط نجات یافت.
دوم راننده محتاطی که بیمه بدنه خریده، نه برای تصادف، بلکه برای آرامش.
ودر نهایت . کشاورزی که آینده محصولش را پیشفروش کرد تا امروز را حفظ کند.
پوت آپشن در واقع زبان محافظت است؛ راهی برای گفتن: من نمیدانم آینده چه میشود، اما میدانم نمیخواهم نابود شوم.
قسمت سوم: وقتی فراستی آپشن باز می شود (داستان فروشنده گان آپشن)
میدونی فروشندهٔ کال شبیه کیه؟
شبیه یه منتقد سینما که از تماشای فیلمها متنفره، ولی هر روز میشینه روبهروی پرده، تا از هر سکانس ایراد بگیره.
او معتقده بازار زیادی خوشبین شده... زیادی رویاپرداز. و با هر جهش سبز، میخنده و میگه: "یه حباب دیگه
فروشندهٔ کال پول میگیره تا به آینده بدبین باشه، تا از آرامش، سود بسازه... اما بازار همیشه دنبال انتقامه. و اگه زیادی انتقاد کنی، یه روز، وسط لبخندت، نمودار ازت بالا میره... و اون موقع، کل دنیا میفهمه معنی واقعی جملهٔ "Short the top... get burned! اما فرقش با یه منتقد معمولی اینه که پوستش در بازیه — Skin in the Game. یعنی اگر اشتباه کنه، بلیت سینماش فقط با ضرر تموم نمیشه... بلکه کل سالن رو براش میخرن — با پول خودش در دنیای بازارهای مالی، همیشه دو قبیله وجود داشتهاند. قبیلهای که به آینده ایمان دارد — خریداران کال (Call Buyers). و قبیلهای که به اشتباهات آینده شک دارد — فروشندگان کال (Call Sellers). یکی با رؤیا معامله میکند، دیگری با ترس. اما تاریخ بارها نشان داده: هر وقت رؤیا جمعی میشود... ترس تنها میماند.
سلام من منا صمدی هستم و ابن بخش سوم از صدنکته صد داستان آپشنه اگه از این مجموعه خوشت اومده برای دیذن همه قسمتها به سایت مجموعه رویش مراجعه کنید.
گفتم فروشندهٔ کال مثل منتقدی است که میگوید: قیمت فعلی زیادی خوب است تا واقعی باشد.» او آپشنی میفروشد تا از سکون بازار پول بسازد.هر ثانیهای که قیمت رشد نمیکند، یعنی ثانیهای که او برنده است. اما... فقط تا زمانی که دنیا آرام بماند. در بازار، آرامش دشمنی دارد به نام «انباشت احساسات». وقتی هیجان جمعی شکل بگیرد، منتقد دیگر شنیده نمیشود — بلکه له میشود.
نبرد بین خریدار و خالی فروشها تنها به کال اپشن محدود نمیشه سال ۲۰۲۱. در گوشهای از اینترنت، در انجمن Reddit، لشکری از تریدرهای خُرد تصمیم گرفتند بازار را برعکس کنند. سهام کوچکی به نام GameStop، که همه فراموشش کرده بودند، ناگهان تبدیل شد به پرچم یک انقلاب. هزاران نفر با شعار “Hold the line!” سهام خریدند تا علیه صندوقهای پوشش ریسک (hedge funds) بجنگند — همانهایی که میلیونها قرارداد فروش کال و شورت پوزیشن گرفته بودند. نتیجه؟
بازار منفجر شد. قیمت از ۴ دلار به بالای ۴۸۰ دلار رفت. فروشندههای کال با سرعت نور لیکویید شدند. چند صندوق میلیارد دلاری مثل Melvin Capital ظرف چند روز نابود شدند. همان منتقدانی که میگفتند «این شرکت در حال مرگ است»،
ناگهان در آتش رؤیای جمعی مردم سوختند. یکی از آنها بعدها نوشت: > "من فقط میخواستم از خوابِ بقیه انتقاد کنم... اما بازار من را بیدار کرد!"
در دههٔ ۱۹۸۰، دو برادر به نامهای هانت (Hunt Brothers) تصمیم گرفتند کل بازار نقره را بخرند. در مقابلشان، فروشندههای نقره صف کشیدند. برادران هانت نقره را از ۶ دلار به ۵۰ دلار رساندند — بزرگترین «short squeeze» قرن بیستم. فروشندهها یکییکی حذف شدند. اما در پایان، وقتی دولت مداخله کرد و قوانین تغییر یافت، نقره سقوط کرد...
و این بار، خریدارانِ رؤیا بودند که سقوط آزاد کردند. بازار همیشه تعادل را پس میگیرد — اما با خون.
برای فروشندهٔ کال، زمان مثل شمشیر دو لبه است. هر روزی که بازار ثابت بماند، او برنده است. اما کافی است یک روز، فقط یک روز، نمودار تصمیم بگیرد برخلاف منطق حرکت کند. آن وقت، تتا دیگر ناجی نیست؛تبدیل میشود به طناب دار. و اینجاست که آن جملهٔ معروف زنده میشود: > «اگر زیادی از بازار انتقاد کنی، ممکن است روزی خودش شخصاً بیاد جوابت رو بده.»گاهی، با یک جهش سبز.گاهی، با یک لیکوییدیشن کامل. در پایان، فروشندهٔ کال را نباید دشمن دانست. او یادآور حقیقتی ساده است: هر رؤیایی باید منتقدی داشته باشد. هر موجی، جایی آرام میگیرد. اما منتقد واقعی، کسی است که وقتی اشتباه میکند... پوست در بازی دارد.
نظرات (0)
برای این دوره هیچ نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را ثبت کنید.
ارسال نظر